|
گچ ِ دستمو باز کردم و با یه عالم سوژه ی نوشتن اومدم ! تا حرف هایی که مونده و قلمی نشده رو با سیاه بیارم رو سپید ! اما ناغافل میون ِ این همه خط قرمز موندم ! نه ! اشتباه نکن ! این خطوط ِتو قرمزن ! بوی خون می دن ! سرخ نیستن ! قرمزن ! می فهمی که !!! صبر کن ! انگار باز تو با من کاری داری . به گوشی نگاه بی تفاوتی میندازم ! من که می دونم تویی ! تو هم می دونی تمایلی به حرف !!! زدن با تو ندارم ! حالا چرا با این همه اصرار تماس می گیری ! نه خودت دلیلشو می دونی ! نه من ! بس نمی کنی ؟ باشه ! منو نمی بینی ! اما می نویسم که بدونی چه می کنم ! زیاد حرص نخوری ... بی حوصله نشستم و چشامو دوختم به صفحه ی سفید ِ اینجا ! با خودم فکر می کنم از چه بنویسم ؟ اما ! نه ! یحتمل ٬ بهتره بگم از چه ها ننویسم ؟ که تعداشونم کم نیست ! ببین ! من بی تقصیرم ! افکار ِ ممنوعه ٬ خودشون بی اجازه در حال تردد در نیمکره های مغزم هستن ! چاره چیه ؟ گیر نده ! نگاه کن ! با سرعت سرمو تکون می دم تا افکار غیرمجازو بریزم بیرون از ذهن ! خوب ! حقیقتن کشش ِ دردسر ِ تازه رو ندارم ! انگار ننویسم مقبول ترم ! اما نه ! همین چارتا خطم اگه ندونم جایی ٬ که نباشم بهتر ! خوب ! همه ی نانوشته ها رو عجالتن نگه می دارم پیش خودم و دست نوشته هم نمی کنمشون حتا ... اما ! همیشه این طور نخواهد موند ... می گذره و باز ... تو هم می دونی که خیلی نمی تونی اوضاع رو به نفع خودت نگه داری ! من که شک ندارم ! تو چه طور ؟
*** عزیز ِ شب و روزم ! به خود می بالم که پری ِ همه ی قصه های توام ...