تبليغاتX
سودای سیمرغ
>

 

رفیق عزیزم ، سیاوش ِ خوبم  صدایم زد و خواست تا بنویسم ! بنویسم از خزان و برای خزان ... خزان ِ هشتاد و هشت ! از این دعوت بهتر چه ؟ واقع این که ٬ این روزها آشفته خیال تر از این نقل هایم ٬ که یک جا بنشانم افکار ِ افتان و خیزان ِ ذهنم را ... بیاورمشان و بنشانمشان این جا ! روی سیاه ِ صفحه ام ... باور کن ٬ به هیچ بهانه ای یاری ام نمی کنند ! حتا بهانه ام خزان هم که باشد ٬ کج کج نگاهم می کنند و نچ نچ زیر لب می گویند : چه ها که نمی خواهی از ما ٬ تو ! ... به فرض ِ آمدن هم نیامده و ننشسته در گریزند ! در گریزترند از ماندن ! پس اگر سطرهایم کم است و بریده ! گناه از نخواستنم نیست که از نشدن است ... کوتاه و شاید ناقص اینکه : بخواهی یا نه !  خزان آمده و چند روزی هم هست ... پلک بر هم نگذاشته ٬ می رود و از همه اش ٬ فقط می ماند چیزی که می گویند : یادگاری های پاییز هشتاد و هشت !  تصاویری ! نوشته هایی و بی شک مشتی خاطره ی سر نزده در سر ... همین و نه بیش ! تکراری است که بگویم خزان ِ متفاوتی دارم ٬ اما حقیقت است ! متفاوت تر از همیشه هم حتا ... خوب ! برای همین هاست که این بار من این منم که می خواهم یادش را رقم بزنم ...بگویم چه کند و چه بیاورد برای من ! چه بگذارد این جا از خودش ... سر راستش می شود این که من خواسته هایی دارم از مهر و آبان و آذر ... پس رسا و گویا می نگارمشان تا بعد گله ای نماند که اگر خزان اجابت نکرد نگوید نشنیدم ...

 

دلم می خواهد محمد ٬ رفیق مهربانم ٬ همین مهرماه آزاد شود ! می خواهم آزاد ببینمش ... بیاید و بنشیند و چرند بگوییم و قاه قاه بخندیم ! همین ! همین و همین ! اصلن گور بابای همه ی چیزهایی که شاید مهم تر باشد ! فقط می خواهم بیاید و بخندد و بخندیم ! با شب نشینی ِ لیوان های چایی پشت سر هم و خورشت بادمجان و رقص و سر مستی ! دلم برای آزادی محمد تنگ است !

می خواهم نوزدهم مهر که می آید ٬ دست در دست کار ِ تمام وقتم ٬ سعید ٬ دادگاه انقلاب ر ابا حکم تبرئه اش بگذارم پشت سر و بی حتا نیم نگاهی به عقب ٬ بگذرم از پیچ خیابان به سوی خانه و شانه هایم را بالا بدهم و بگویم : گذشت ! بی حکم حبس ٬ بی توهین ٬ بی آزار و اذیت ٬ بی نگرانی و بی دلهره که شده همه ی ایامم ... می خواهم سعید آزاد بماند !

می خواهم آبان که می آید ٬ سام یک سال بزرگتر ! نه ! انسان تر شود و با نگاه های خواستنی اش ٬ تندرست و سلامت گام بردارد کودکی اش را ٬ زندگی اش را ... آزادی اش را ...

 هشتم مهر روز بسیار نیکی است برای من ! می نویسم از آن روز و این روز ...

 

+