تبليغاتX
سودای سیمرغ
>
 

حالا خيال کن اينجا بغداد

اين هم جوی نازکی از خون

از اين شقيقه که مال من است

تا دامن سفيد تو بر اين خاک

حالا خيال کن که من دست دراز کرده ام

که موهايت را

از اين سيم خاردار بگيرم

حالا خيال کن شدنی باشد اينها

و تو سرت را گذاشته ای اينجا 

 روی اين سينه

 زير اين يکی شقيقه که مجروح نيست 

 آن وقت يک لحظه چشمهايت را برگردانی

به سمت دجله و بشماری : يک..دو..سه..ده

بومب...بامب...بومب...بامب...

آن وقت انگشت های مرا

از روي خاک جمع کنی : يازده...دوازده

و بعد خواسته باشی ببوسمت

آن وقت من چطور بگويم: لب هايم کو؟

حافظ موسوی

+