تبليغاتX
سودای سیمرغ
>

صادق تا همیشه عزیز

 

به بهانه ی زادروز صادق هماره عزیزم ...

آمدنت٬ بودنت و ماندنت در همه ی عمر بسیار طولانی ام که نمی دانم به چه دلیل واهی و بی اهمیتی به سر نمی رسد ٬ آنقدر مانا و پر رنگ هست که بی بهانه ی زادروزت برایت قلم بزنم و تو می دانی که همیشه بر روی همه ی کاغذ هایم نام تو ٬ علی و فروغ هست ٬علی شریعتی همیشه همین نزدیکی هاست ٬ با پالتویی تیره و سیگار بر لب ! آموخته هایم از او بسیار است ٬ ابتدا از سوسیالیسم او همه را به من آموخت ٬ تا پس از او به این رسیدم که خدا کنار کوره ، در میان کارخانه ایستاده است و دست های پر فتوتش به شوکت بلوغ شهر می دمد . اما ٬ شریعتی ٬ دین مدارم نکرد ٬ مذهب گریزم مانند همیشه و تو بیست سال است که با آن کلاه و نگاه مرموزت ٬ همه جا با منی و درد هایم ٬ خوره های وجودم را با من دوره می کنی و فروغ که فروغ تیرگی های دمادم من است ... آه ! عزیز دل ! نور دیدگانم ٬ هماره معشوقه ی خیالی ات مانده ام و در آغوش گرم قلم سیاهت آرام گرفته ام ٬ مست شده ام با جرعه جرعه فرو بردن کلماتت ! صفای دل ! عزیز جان ! آنچنان قربان صدقه ات می روم که گویی هستی ٬ چه ٬ برای من هماره و هماره هستی ... آوخ ! زیاده قربانت !  صادق خوبم ٬ آسوده بخواب ٬ آرام جان ٬ که دل خوشم به آرامشت در آغوش خاک ٬ من هم به سان تو تنهایم و جز سایه ام هیچ کس را ندارم ٬ هیچ گاه نتوانستم باور دارم که هی فلانی٬ زندگی شاید همین باشد...تا پیوستن به تو و آرامشی سخت دلچسب و رهایی از این آشفته بازار منحوس به اسم زشت زندگی ٬ شراب تلخ زندگی خودم را چکه چکه در گلوی خشک سایه ام می چکانم تا بگویم این زندگی من است  ...

+