|

جاده ی لعنتی سر ِ تمام شدن ندارد انگار ... بی چتر آمده ام به سان همیشه . هوا بس ناجوانمردانه تر سرد است و نفسم در دم یخ می بندد ! پیش از بیرون آمدن ِ دم از درونم ٬ بخار سردی می شود و در چشم بر هم زدنی درست مثل گونه ی سردم منجمد می شود . اشک هایم ٬ اشک سرماست و سرخی چشمانم از پلک زدن های دمادم من است و نه ... سخت در اندیشه ام که سرمای دست ها و صورتم را حتا اگر نه با ها کردن و فشردن دست هایم از بین نتوانم برد اما دست کم سعی ام را کرده ام ! اما سرمای دل ها و انجماد روان آدمیان را ... نه ! هر چه هم کنم به عبث پاییده ام و از همه ی این ها سخت تر و تلخ تر بی کسی ام است و ... شانه هایم را به هم نزدیک تر می کنم شاید گرم شوم ... دلم به درد می آید که چه حیف ! نمی توانم آن را از سینه بیرون بیاورم و هایش کنم ... تا ... من سردم است . تو کجایی نا آمده ی دنیای من ؟
* دست هایت اگر حالا بود
این همه سخت نبود تحمل سرمای بی مهری
دست هایت ...
چه می گویم ؟
هنوز نا آمده ای در من
و من دست هایت را طلب می کنم ؟
کجایی تو ؟