تبليغاتX
سودای سیمرغ
>
 

نوری و پرنده ...

پا تند می کند که برود . با عجله می دوم به سویش ! از دیدن من و شتابم خنده اش می گیرم ! صدایش می زنم : نورالله ! برمی گردد و می گوید : نوری ! پرنده ای که آرزویش را کرده بود برایش آورده ام ! یک جوجه ! فکر می کنم چه آسان شادش کرده ام و او خیره به پرنده اش مانده است . می خندم و برف ها را می تکانم از خودم و لباسم ! می گویم : نوری جان ! بیا ! نرو ! راضیش می کنم بیاید به خانه ام . چکمه هایش را که در می آورد می بینم بی جوراب است ! آنهم در این سرما ! نگاهم را می بیند و پاهایش را جمع می کند ! هلش می دهم به خانه ! روی صندلی می نشیند و می بینم که گرما برایش شادی آفرین است ! چایی و سوپ داغ ! پلک هایش را می برد به مهمانی خوابی از سر خستگی کار و حالا از رضایت آسایش ! رویش را با پتویی گرم می پوشانم ! انگار پرنده ای کوچک به آشیانه ام آمده ! پاک و بی غش ! فکر می کنم من نباشم چه بر سر سام می رود ؟ سر را به نشانه ی نه تکان می دهم و  اشک هایم را پاک می کنم . دو جفت جوراب برایش می آورم و چند دست لباس و مقداری پول که در جیبش می گذارم ! می پرد از خواب : مامان ! می گویم : جان دلم ؟ مرا که می بیند به خود می آید و می گوید ببخشید ! می گویم : پسرم ... وقت رفتن نگاهش می کنم ! مردی کوچک مهمانم بوده ! مردی ۱۰ ساله که با ترازویی در برف منتظر عابری مانده بود که ...

+