تبليغاتX
سودای سیمرغ
>

 

 

نرگسی

این روزها کمتر می گویم و کمتر می نویسم . غرق در اندیشه های بی پایانم دست و پا می زنم . موسیقی بی کلام گوش می دهم و حاضر نیستم حتا صدای انسانی را از دورها بشنوم . تاب هیچ ندارم و خوب تر که فکر می کنم می بینم هیچ بهانه ای برای همه ی در خود رفتگی ام ندارم ! چه می گویم ؟ من در خودم فرو نرفته ام ... در خود مانده ام و توان بیرون کشیدنم راندارم . همه اش شدم یاس و نومیدی . گل های نرگس گل فروشی را می خرم هر روز و می آورم به خانه ی خالی ام . نرگس ها بی آب روی هم تلمبار شده اند و خشکی می شود سرنوشت شان . تو بگو ! سرنوشت من چه خواهد بود ؟ های ! با توام ! نا آمده ام ... تکرار می کنم کاش ! کاش ! کاش ! سرنوشتم چون سرگذشتم تار و سیاه نشود ... سپیدش می کنی برایم ؟ فقط تو مانده ای ها ! بیا زودتر و پیدایم کن . مهمانم کن با سلامی تنها ... از هر زبانی که دوست تر می داری برایم سلام بیاور .

با توام غریبه

تنها مانده ام !

بیا !

+