گفتم : بزن ! نگاه ِ حیرت زده شو تو قاب ِ جیوه ای دیدم ! گفت : چه قدر ؟ گفتم : اونقدر که دیگه نبینمشون ! بلند که شدم ٬ روی زمین پر بود از موهای سیاه بلند ِ من ! گفت : حیف ! گفتم : وقتی که نتونه ببینه ! خودمم نمی خوامشون ! بعد سبُک سر شدم ! موهایی کوتاه ! سرخ ِ سرخ ِ سرخ ... به رنگ ِ آزادی اش که به پایانش چیزی نمانده !

1-
خویشتن داری می کنم
چنانچون در همایشی
تا واپسین دلضربه
گوش می خوابانم:
عشق دوباره شروع به وزوز کرده است
انسان
ساده
آتش
کولاک
وآب
با غرغری نامفهوم خویش را به پیش می برند.
که را توان تسلط بر خویش هست؟
شما می توانید؟
بیازماییدش.
2-
عشق
بهشت زمینی نیست.
برای ما
عشق
وزوزکنان اعلام می کند
که از نو
به حرکت واداشته شده
موتور ِ
سرمازده ی قلب ...

من بهترین ها از همه و همه چیزو دارم ٬ نزدیکان ٬ می دونن ٬ کامل و بی نقص ٬ برجسته ترین صفات ِ دارایی های منه ٬ من بهترین ِ بهترین ها رو دارم ٬ بهترین پدر ٬ بهترین مادر ٬ بهترین برادر و بهترین فرزند ... عابد ٬ لاله ٬ انسیه ٬ ستاره ٬ علی رضا ٬ سیاوش ٬ بابک و صابرو دارم ٬ پس بهترین دوستان رو هم ! سی و یک اردی بهشت ٬ سالروز تولد باباس ٬ بهترین بابای دنیا ! آخ ! که هر چه بیشتر ازش بگم فقط این واقعیت زیبا رو تو بازی با کلمات آلوده کردم ... پس کوتاه می گم ! بهترین بابای دنیا ٬ بابای من و امیر و از زمان تولد ِ سام ٬ بابای من و امیر و سام ! هنوز جوونه و تا پیری سال ها زمان داره اما سختی ِ سالیان ِ کار و نگرانی ِ آینده ی ما گرد پیری نشونده به چهره ش . همیشه به داشتن ِ خانوادم افتخار کردم و بیش از همه به بابا که با همه ی آدم های دنیا شرط می بندم ٬ بهترین بابای دنیا رو من دارم ٬ اونقدر مهربون و بی ریاس که حتی یه لحظه جز ما اندیشه ای نداره ٬ به راستی پاک باخته ی خانوادس ! فکر که می کنم ٬ می بینم شایسته ٬ هیچی ندارم برای شادباش ِ زاد روزش ... یه بوسه به دستای ِ جوون اما پُر تَرک ٬ حاصل ِ سال ها کارگری تنها هدیه ی منه به بابا ! زنده باشی بابا ...

نشسته ام و قطرات خون را نگاه می کنم ! یک ٬ دو ٬ سه ! سه قطره خون ! سه قطره خون ِ من ! سه قطره خون از سر انگشت من ! نشسته ام و قطرات خون را نگاه می کنم ! تعدادشان را نمی دانم ! خون که آمد قطره قطره نیامد ! وقتی آمد ٬ نه دیدم آمدنش را و نه حس کردم گرمایش را ! بگذار از اول برایت بگویم ! سه ٬ دو ٬ یک ! شروع ! اول اینکه می دانی ! دیوانه ی توام ! از جنسی که نه من می دانم چیست ! نه تو و دیگران هم که هر چه دوست دارند می فهمند و اهمیتی هم ندارد ! به هر روی ! من دیوانه ی توام از جنسی که هیچ کس ندارد و تنها مال ِ خودم است و این را هم من می دانم ! هم تو و هم ... ! هم همه ! هر چه قدر هم که سعی کنیم پنهانش سازیم ! نمی شود ! من دیوانه ی توام و این را تو ٬ من و همه می دانیم ٬ حتی از ما بهتران هم دانسته اند ٬ مجنون ِ توام ! این را همین اول گفتم تا در ادامه ی حرفم نگویی : دیوانه ! دوم اینکه دست به زیر چانه زده بودم و بلاگت را می کاویدم به امید اثری تازه و آهنگ ِ مورد ِ علاقه ات را گوش می کردم و از آن جایی که به تازگی به فکر سلامت جسم افتاده ام و خام خوار شده ام ٬ ظرفی میوه کنارم بود و ناخنکی هر از چند گاهی به نگون بخت هایی به نام ِ میوه می زدم و بیچاره ها که باید معده ی بزرگ ِ مرا پر کنند ٬ قربانی ِ خود خواهی ِ جدیدم می شدند و به نام ِ تناسب اندام به کام ِ تلخم فرو داده می شدند ! سوم اینکه گوشی تلفن ِ غریب و نگون سارم در اتاقی دیگر مشغول ِ گذراندن ِ دوران ِ انفرادی اش بود و از آن جایی که جز تو و کوهیار هیچ کس شماره اش را ندارد ٬ در تعطیلات به سر می بُرد ٬ که صدایش در آمد و تا بجنبم قطع شد ! جنبانیدنم که تمام شد و به هوای اینکه اشتباهی زنگ خورده ! درش را باز کردم و به قول ِ خودت دیدم ٬ وا ٬ زنگ خورده و تو زنگ زدی ! نمی دانم چه طور تماس گرفتم و گفتم : سلام ! گفتی : چاکرم و باقی اش همه این که تو گفتی و من گفتم و مثل همیشه ندانستم چه گفتم و هر چه هم فکر می کنم ! جز حرف های تو و صدای ِ تو چیزی یادم نیست ! تلفن چند باری قطع شد و وصل شد و دست آخر ! به خاطر شارژ گوشی ات ناتمام ماند حرف هایمان و من سر مست و دیوانه تر و مجنون تر ! دست به زیر چانه زدم تا با انبساط ِ خاطر به حرف هایت برای بارها و بارهای ِ دیگر فکر کنم که در باز شد و یک عدد مریم ٬ وارد شد و ننشسته داد زد : وای ! دستت و دست را که دیدم ! دستی نبود ! خون بود و خون بود و خون ! نمی دانم کجای حرف هایت ! کارد را برداشتم و در دست فشردم ! نمی دانم کارد را فشردم ! دست را فشردم ! هر چه بود ! خون بود و خون ! و مریم که از حال رفته بود و لبخند ِ گوشه ی لبم از یاد آوری ِ اینکه مریم امداد گر است و ضعف ِ خودم که تازه حسش می کردم و فرش ِپر خون و سه قطره خون روی کاغذی که پیش از تماست ٬ ده ها بار نامت را بر روی آن نوشته بودم ! و دیگر هیچ ! دست ِ دیگرم را زدم زیر ِ چانه ! به سه قطره خون خیره شدم و آهنگی را زمزمه کردم که تو دوست داری و بلند بلند و بی ابا از شنیدن ِ از ما بهتران گفتم : من دیوانه ی توام ! دیوانه !

با من ؛
خودت باش !
می توانی گاهی گریه کنی ؛
گاهی اشتباه ...
ضعیف هم که گاهی بشوی !
باز قهرمان ِ منی ...
آن قیافه ی شکست ناپذیر ٬
باشدْ برایِ غریبه ها !
عشق ِمن ...
با منْ
خودت باش ...
گندم

به ستاره ی آسمان ِ ابری این شب ها و این روزهایم : خواهر ِ نداشته ام ...
در صدایت جاذبه ای هست که حتا اگر بخواهم ٬ نمی توانم ٬ نادیده انگارمش ! در مهربانی ات به من ٬ هر روز و هر روز بیشتر پاکبازی می کنی و من در عجبم که سرمای ِسخت سوزان ِ آن دیار ٬ چه گونه از گرمای احساساتت اندکی نکاسته است ٬ شوق ِ دیدار و بودن با تو لحظه ای به حال ِ خود وا نمی داردم و من چه سر مستم از داشتن ِ تک ستاره ای چون تو در آسمان ِ دمادمْ ابری ِ زندگی ِ ساده ام ... تو بهتر از همه می دانی ٬ هنگامی که ساده زیست باشم و جز دلم هیچ نداشته باشم برای نهادن در طبق ِ اخلاص و ارزانی اش به دیگران ٬ همینْ تنها و تنها داشته ام را هم ابری کنند ٬ چه حالی پیدا می کنم و تو بهتر از همه از بغض های بی اشکم و اشک های بی وقفه ام خبر داری و چه ساعت ها که من گفتم و اشک نشاندم به چشمان هردویمان و تو تنها گفتی : "جانا ! بیا و رها شو از این تلخ مردمان ِ فرو مایه " و من چه بسیار دردها را تنها و تنها برای تو واگویه کردم و خواهرم شدی در خلوت ِ تنهایی ام و تنهایم نگذاشتی و ماندی ... ستاره ی آسمان ِ ابری زندگی ام ... دوستت دارم و دوستت دارم و دوستت دارم ٬ نیک می دانم با دیدنت ٬ مهرم بارها و بارها افزون خواهد شد و برایم ناممکن می شود جدایی ات ... چه دلشادم از داشتن ِ تو که همچون من سخت استواری و ریا و تردید را در تو روزنی نیست . چه دلشادم از مسافر شدن و قدم در راه گذاشتن به اشتیاق ِ دیدارت . چه دلشادم از کشف ِ خود ساختگی ِ بی نظیر تو شیر زن و از افتخار ِ به آن ٬ چه می گویم ؟ باز هم که پر پیچ و تاب شد ! باشد ! ساده تر می گویم ٬ با تو این شعر را برای خودم می خوانم : " نترس از تاریکی ٬ تب ٬ تنهایی . تمام ِ شب را با تو می مانم ٬ قلب ِ من ! و می دانم که تک ستاره ی آسمان ِ ابری دلم ٬ این شب ها و این روزها ٬ با من می مانی و با تو نه از تب می هراسم ٬ نه از شب و نه از آدمیانی آدم صورت و دیو سیرت ... آدمیانی پلشت باطن و برّه ظاهر ...

کار می کنی ، چایی می آورم ، با آنکه می بینم برای زنی دیگر ، مثلن در حال ِکار ، متن ِ چت ، تایپ می کنی ، برایت توضیح می دهم که نمی خواهم تشنه شوی ! دست هایم را دور گردنت حلقه می کنم و پر هوس می بوسمت ، با آنکه می بینم تلفنی ناز ِ زنی دیگر را می خری ، برایت توضیح می دهم ، که نمی خواهم بی عشق بازی بمانی ! کمی بعد آماده ی رفتن می شوی ٬ من چتر خیالم را باز می کنم و بر سر ِتو می گیرم ، با آنکه هواشناسی اعلام کرده که باران نمی آید ، برایت توضیح می دهم ، که نمی خواهم خیس شوی ! ظرف ِ غذا را به دستت می دهم ، با آنکه می دانم ، همراه ِ یکی از همین زن ها بیرون از خانه چیزی خواهی خورد ، برایت توضیح می دهم که نمی خواهم گرسنه بمانی ! یقه ی تا خورده ی پیراهنت را صاف می کنم و با آنکه می دانم در آمیختن با یکی از همین زنها نامرتب و آشفته خواهی شد ، برایت توضیح می دهم که نمی خواهم نامرتب دیده شوی ! دست هایت را در دستم می گیرم و می فشارم ، با آنکه می دانم از سرمای دستانت نمی کاهد ، برایت توضیح می دهم که نمی خواهم احساس تنهایی کنی ... همه ی این کارها را من برایت می کنم و توضیح می دهم که چرا و تو ، تند تند سر تکان می دهی که بروی و می بینم که با نگاهت زنی در آن سوی خیابان را می پایی ... می روی و من زنان ِ امروز را می شمارم ، بی آنکه برایت توضیح دهم که همه ی این ها را می دانم ، در سکوت فقط می شمارم تا تو بیایی ... یک زن ... دو زن ... سه زن ... چهار زن ... زن ... زن ...
به بهانه ی : عابد ؛ و دیگر هیچ ...
کسی را خوش میدارم که چالاک باشد، که لازم نباشد زورش کنی
که لازم نباشد بگوئی چه بکند، بلکه خودش بداند چه باید بکند.
کسی را خوش میدارم که توانائی ارزیابی نتیجهی اعمالش را داشته باشد
که راه حلها را به دست اتفاق نسپرد.
کسی را خوش میدارم که با مردمش صادق باشد
و با خودش، اما چشماندازش را از دست ندهد
چرا که انسانیم و جائز الخطا.
کسی را خوش میدارم که باور داشته باشد کار در جمع دوستان
بیشتر از تلاشهای پراکندهی فردی نتیجه میدهد.
کسی را خوش میدارم که ارزش شادمانی را بداند.
کسی را خوش میدارم که جدی و روراست باشد
که بتواند با بحثی منطقی و مستحکم
در مقابل تصمیمات یک رئیس بایستد.
کسی را خوش میدارم که منتقد باشد، لاپوشانی نکند
که از قبول اینکه چیزی را نمیداند، یا اشتباه میداند شرمسار نگردد.
کسی را خوش میدارم که اشتباهاتش را بپذیرد
که قدرت داشته باشد دو باره همان را مرتکب نشود.
کسی را خوش میدارم که بتواند انتقادم کند
انتقادی سازنده، رو در رو؛ این کسان را من دوست مینامم.
کسی را خوش میدارم که وفادار و پایدار باشد
که در مسیر دستیابی به اهداف و ایدههایش سست نگردد.
با کسی این چنین، دست به هر کاری میزنم.
حالا، با داشتن کسی از این دست در کنارم
دستمزد خوبی به خودم پرداختهام!
«ماریو بنهدتی»
به
تنهایِ بی سنگ ِ صبورم :
عابد خوبم !
نشسته ام
در تاریکی ِ غم
و ساعت هاست
عاشقانه خیره شده ام به ماه ٬
انگار
تمرین می کنم
دوست داشتن را
بدون حسّ ِ زیبای ِ تعلّق
حالا که نصیب ِمن و تو
میله هاست ...
پیش از این
بارها برایت نوشته ام ٬
افسوس
همیشه ...
در بازی ِ عشق ٬
سیاست !
که حکم ـ لازم می شود ٬
می دانم !
بی برو برگرد :
دست را باخته ام !
غرورم می میرد !
از بریده شدن ِ آس ِ دلم ٬
با یک حکم ِ سیاه ِ کوچک ...

نفس نمی توان كشيد
نه قلمی