تبليغاتX
سودای سیمرغ
>

 

چراغ قریه پنهان است ،

موجی گرم در خون بیابان است ...

 

+

 

براي هر ستاره اي كه ناگهان
در آسمان
غروب مي كند
دلم هزار پاره است
دل هزار پاره را
خيال آن كه آسمان
هميشه و هنوز
پر از ستاره است
چاره است ...

 

+

- خوب ! دارم می نویسم ! اونم اینجا که خاک گرفته از ننوشتن و نخوندن ! آره ! دارم می نویسم ! امروز اومدم نت ٬ مث هر روز فقط خبر خوندم ٬ سر تکون دادم و راه رفتم میون خبرهای دمادم سیاه و به قول ترانه نچ نچی هم چاشنی ِ تاسفم کردم ! خواستم برم ! اما برخلاف روزای دیگه ٬ قبل رفتن با اینکه می دونستم رمقم نیست برای نوشتن ! نوشتم . نوشتم تا انگارم نشه که اینجا تعطیل شده ! نوشتم تا نوشتن از یادم نره ! نوشتم تا سیاوش ٬ مرجان و حقیقت بی خبر نباشن ازم ٬ بدونن هنوز هستم ! هر چند بی رنگ و بی نا ! نوشتم تا بدونن خیلی خسته ام از سطحی ترین چیزها ! بدونن انگیزه ام واسه گفتن نه ی مقدس کم و کم تر شده ! بدونن خیلی حس و حال ندارم واسه ساختن دنیای بهتر ! آره ! از من بعیده ! می دونم ! می بینی گومبا ؟ دیوارا دارن تنگ تر می شن و من انگار همونی نیستم که دست بر نمی داشتم از سعی برای شکستن همه ی اونچه دور بود از انسانیت ! انگار مبارزه داره یادم می ره ! نکنه منزوی شم و سازش کار !!!  این روزا همه چیز آزارم می ده ! آره ! منو که بونه گیر نبودم و مدام نمی گفتم : آخ ! ببین ! کجا داریم زندگی می کنیم ! ببین آزاد نیستیم ! نه ! من نمی گفتم . اما ! خسته ام ! خسته ام حتا از تکرار مسخره ترین چیزایی که همیشه باعث خنده ام می شد ! نمی دونم ! انگاری بونه گیر شدم ! این روزا همه ش بونه ام میاد ! بونه ی رنج زندگی تو جایی که وقتی میایی بیرون از خونه ات باید مراقب باشی کسی از اولیه ترین حقوق شهروندیت محرومت نکنه و بی دلیل و تنها از روی عقده و احساس قدرت ! متوقفت نکنه از حرکت تو خیابونی که تو شهروند درجه یکشی ! بی هوا و با لحنی که با حیوون رفتار نمی کنن ٬ صدات نزنه و به خاطر پوششت تحقیرت نکنه ! تازه وقتی می خوای جواب توهینشو بدی ٬ نگات میفته به یه ماشین که واسه ده تا مث تو جا داره و باکش نیست واسه بردن به ناکجا آباد ! تازه ! چند تا مرد غول تشن میان نزدیکت تا در صورت سرپیچی زور و اسلحه شونو نشونت بدن ! عجب !!! می بینی ؟ از راه رفتن و رانندگی تو شهر خودت می ترسی ! خیلیه هاااااااااااااااااا ! دلت می خواد داد بزنی و بگی : من یه آدمم ! به کسی ربطی نداره چه می پوشم و چه طور راه می رم ! دوست داری بگی این حقمه که ... اما نمی گی ٬ دیگه نمی گی ! بی فایده س آخه ! حالا این قصه مال وقتیه که تنهایی ! شیرین تر از زهر وقتیه که تو ماشین ارزون قیمتت خسته و داغون داری می ری خونه ٬ تا شاید بعد از خوردن قرص و کلی غر غر بتونی چند ساعت بخوابی بعد گذروندن یه روز سگی ! یه هو یه موتوری می پیچه سر تقاطع جلو راهت و می گه بزن کنار ! برای چند سانتی که روسریت عقب رفته ! شروع می کنه به فحاشی و تو برای اینکه می دونی کسی که کنارته تاب این برخوردا رو نداره و در صورت ادامه ٬ کار می کشه به انتقالت باز هم به نا کجا آباد ... روسریتو تا چشات می کشی پایین و بدهکارانه قائله رو می خوابونی ! سر افکنده تر و محقرتر و شرمسارتر از بودنت راتو می کشی و می ری تو خونه ی استیجاریت و حالا می دونی که انقدر بهت توهین شده که یه ورق آلپرزلام هم نمی تونه خواب بیاره به چشات ! خوب ! اینا وقتیه که تو شهر خودتی ! می ری سفر تا این کله ی باد کرده از تحمل رفتارهای غیر انسانی رو کمی سبک کنی ! اونجاست که وقتی تکیه دادی به همون لکنته ی مدل پایینت ! یکی صدات می کنه ! اوهوی ! راننده کیه ! تازه می فهمی ٬ ای بابا ... توی همه جای این خراب آباد تو باید جواب پس بدی ! می دوی جلو و مدارک نشون می دی ! اما درد این نیست که مدارک ماشینت درست باشه ! می پرسه : اون آقا کیه ؟ تو نگاهی میندازی و می بینی یه خسته ی دیگه مث خودتو نشون می ده که واسه مبارزه علیه همین وضعیت موجود پیر شده و از خیلی چیزا گذشته تا بتونه نه ی مقدسشو فریاد کنه ... خسته جواب می دی که همسرته ! مدرک نشون می دی ٬ امیدواری برن تا بتونی ده دقیقه تنها و آروم باشی ! اما خوب می دونی که نه توی خونه ات ٬ نه تو خیابون ٬ نه تو سفر ٬ نه هیچ جای دیگه ! نمی تونی حتا یه دقیقه به حال خودت رها شی تا دست کم احساس کنی آدمی ! آخه ! مشمول هیچ کدوم از قوانین و حقوق و اصول مصوب نیستی ! خوب می دونی که چرا نیستی ... مگه نه ؟ می بینی ؟ این اپیزودا و تکرارشون خیلی خسته ام کرده ... خیلی ... بونه گیر شدم ! نه ؟ علی بونه گیر ...

 

+

 

ببین !

چه قدر حقیر شده اوج ِ بلند ِ بودنم ٬

...

به همین زودی ها !

بر می گردم ! گل نسرین بچینم .

 

+

می رفتم ٬

تا باز نگردم !

لحظه ای بمانی ٬

مردابی به چشم این جماعت سنگ

دیوانه وار می گذشتم ! 

مهم نبود نبود نبود که دلم گرفته بود

اندکی بعد 

دریا می شدم !

گندم.

 

+

 

مدتیست از لاکم بیرون آمدم ! پوسته ام را شکستم ! باز ٬ میان آدم ها می روم و می آیم !

نه ! دیگر از بزرگراه ها نه !

که از زیر ِ زمین ! شهر نوردی می کنم ! با مترو !

جای اینکه با فشار ِ پایم بر پدال ِ گاز ٬ فرو رفته در لاکم ٬ بی اعتنا به همه چیز و همه کس به این سو و آن سوی کلان شهر بروم ! یله می دهم خودم را در شلوغی ِ مکثر ِ تکرار ِ انسان ها !

گم می شوم میان هیاهوی خسته و جان کَن ِ بی صدای پایشان !

به قول تو  ٬ از غرب ِ وحشی به شرق ِ متمدن ! می روم و می آیم ! لذت می برم از حسشان در نزدیکی ام !

...

روز ! در راه ِ رفتن ! چه قدر زن ها می بینم که نان به نرخ ِ روز می خورند ! فروشندگان لواشک و لباس در مترو ! کولی های فال گیر و طلسم فروش ها در خیابان ! کارمندان و کارگران و معلمان !

و یا زنانی که نانشان به نرخ ِ کار ِ مزدی ِ همسرانشان است ...

شب ! در راه ِ بازگشت ! چه قدر زن ها می بینم که نان به نرخ ِ شب می خورند ! خودشان و بچه هایشان ! شاید مادر و خواهر و برادرشان هم ! در انتظار آمدن مردی که نرخشان را بداند !

هر روز همین است !

هشت مارس هم ...

مگر فرقی هم می کند ؟

این ها را بر زبان می آورم !

کسی می گوید : " تو که کمونیستی ! باید ... این روز را ! "

من اما نمی فهمم ! زن و مرد دارد مگر ؟ این که همان بربریت می شود ! یک روز به نام زن در دنیا ! نه !

...

همین قدرش را اینجا می توانم بیاورم !

سوسیالیسم ! انسان !

انسان ! سوسیالیسم !

همه ی روزها ٬ روز ِ همه ی ماست .

زنانه و مردانه هم ندارد ! مگر نه ؟

 

+

 

- انگاری این روزها و اینجا هوای نوشتنم ٬ کم است .

-  برایت گفتم !

- چند روز است ٬ دستی قوی ٬ بر گلویم سخت می فشاردم !

-  گلویم را نه ! جانم را !

 

 

+

 

 

+

 

گچ ِ دستمو باز کردم و با یه عالم سوژه ی نوشتن اومدم ! تا حرف هایی که مونده و قلمی نشده رو با سیاه بیارم رو سپید ! اما ناغافل میون ِ این همه خط قرمز موندم ! نه ! اشتباه نکن ! این خطوط ِتو قرمزن ! بوی خون می دن ! سرخ نیستن ! قرمزن ! می فهمی که !!! صبر کن ! انگار باز تو با من کاری داری . به گوشی نگاه بی تفاوتی میندازم ! من که می دونم تویی ! تو هم می دونی تمایلی به حرف !!! زدن با تو ندارم ! حالا چرا با این همه اصرار تماس می گیری ! نه خودت دلیلشو می دونی ! نه من ! بس نمی کنی ؟ باشه ! منو نمی بینی ! اما می نویسم که بدونی چه می کنم ! زیاد حرص نخوری ... بی حوصله نشستم و چشامو دوختم به صفحه ی سفید ِ اینجا ! با خودم فکر می کنم از چه بنویسم ؟ اما ! نه ! یحتمل ٬ بهتره بگم از چه ها ننویسم ؟ که تعداشونم کم نیست ! ببین ! من بی تقصیرم ! افکار ِ ممنوعه ٬ خودشون بی اجازه در حال تردد در نیمکره های مغزم هستن ! چاره چیه ؟ گیر نده ! نگاه کن ! با سرعت سرمو تکون می دم تا افکار غیرمجازو بریزم بیرون از ذهن ! خوب ! حقیقتن کشش ِ دردسر ِ تازه رو ندارم ! انگار ننویسم مقبول ترم ! اما نه ! همین چارتا خطم اگه ندونم جایی ٬ که نباشم بهتر ! خوب ! همه ی نانوشته ها رو عجالتن نگه می دارم پیش خودم و دست نوشته هم نمی کنمشون حتا ... اما ! همیشه این طور نخواهد موند ... می گذره و باز ... تو هم می دونی که خیلی نمی تونی اوضاع رو به نفع خودت نگه داری ! من که شک ندارم ! تو چه طور ؟

*** عزیز ِ شب و روزم !  به خود می بالم که پری ِ همه ی قصه های توام ...

 

 

+

 

نه !  

این بار توهم نیست !

کابوس هم حتا نه !

...

خوب ببین رفیق !

ترک های جمجمه ام ٬

هر روز ٬

بیشتر و بیشتر می شود .

لایه لایه ٬

تا چروک های مغزم ٬

عمیق و عمیق تر .

نه !

توهم نیست !

خوب تر نگاه کن !

از قروچه ی بی امان ِ دندان هایم ٬

فاصله ی فک و چشمانم هیچ تر می شود ٬

انگار .

می بینی ؟

...

فکر که می کنم به بودن و نبودن تو ٬

می خندم و گریه می کنم .

خنده ها را تو می بینی ٬

گریه ها را سایه ام .

...

اما نه ! حالا نه !

اندیشه به فردای بی تو ٬ حالا نه ...

حالا خسته ام !

از کاویدن در منطق ِ خیال ِ تو ٬

و از فکر به جنون ِ باور ِخودم ٬

خسته ام .

حالا نه !

باشد برای بعد ...

همه چیز باشد برای بعد ...

وقتی که ترک های جمجمه ام فرو ریزد ٬

و رنگ ِ چشمانم سپید ِ دندانی شود ٬

تا آن وقت ٬

همه چیز باشد برای بعد .

شاید فردا !

صبر کن !

گفتم :

شاید ...

فردا ...

شاید ...

فقط همین !

 

+