|
روزم بی اینکه بخوام ، با این جمله شروع شد : " موفق ؛ كسیه که با لنگه کفشهایی كه به سمتش پرتاب می شه ، مغازه کفش فروشی بزنه ! " تا الان که شب از راه رسیده ، دارم به این فکر می کنم که من باید با این همه کفش چه کنم ؟ آخه ، خیلی بیش تر از یه کفش فروشی کفش به طرفم پرتاب شده !!! حدسم نمی زنی که از طرف چه کسایی ؟؟؟ برای همینه که ارزون نمی فروشمشون ... متوجهی که ؟؟؟
در انار ِ عطرآگین
آسمانی متبلور هست.
هر دانه
ستارهیی است
هر پرده
غروبی.
آسمانی خشک و
گرفتار در چنگ سالیان.
انار پستانی را ماند
که زمانش پوستواری کرده است
تا نوکش به ستارهیی مبدل شود
که باغستانها را
روشنی بخشد.
کندوییست خُرد
که شاناش از ارغوان است:
مگسان عسل آن را
از دهان زنان پرداختهاند.
چون بترکد خندهی هزاران لب را
رها خواهد کرد!
انار دلی را ماند
که بر کشتزارها میتپد،
دلی شریف و خوار شمار
که در آن، پرندهگان به خطر نمیافتند.
دلی که پوستاش
به سختی، همچون دل ماست،
اما به آن که سوراخاش کند
عطر و خون ِ فروردین را هِبِه میکند.
انار
گنج جَنّ ِ سالخوردهی چمنزاران سرسبز است
که در جنگلی پرتافتاده
با پریزادی از آن نگهبانی میکند. ــ
جنّ ِ سپید ریش
جامهیی عقیقی دارد.
انار گنجی است
که برگهای سبز درخت نگهبانی میکنند:
در اعماق، احجار گرانبها
و در دل و اندرون، طلایی مبهم.
سنبله، نان است:
مسیح متجسد، زنده و مرده.
درخت زیتون
شور ِ کار است و تواناییست.
سیب میوهی شهوت است
میوه ــ ابوالهول ِ گناه.
چکالهی قرنهاست
که تماس با شیطان را حفظ میکند.
نارنج
از اندوه پلید گلها سخنی میگوید،
طلا و آتشی است که در پاکی ِ سپید ِ خویش
جانشین یکدیگر میشوند.
تاک پرستش شهوات است
که به تابستان منجمد میشود
و کلیسایش تعمید میدهد
تا از آن شراب مقدس بسازد.
شابلوطها آرامش خانوادهاند.
به چیزهای گذشته میمانند.
هیمههای پیرند که ترک برمیدارند
و زائرانی را مانند
که راه گم کرده باشند.
بلوط شعر است،
صفای زمانهای از کار رفته.
و به ــ پریده رنگ طلایی ــ
آرامش سازگاریست.
انار اما، خون است
خون قدسی ِ ملکوت،
خون زمین است
مجروح از سوزن سیلابها،
خون تند ِ بادهاست که میآیند
از قلهی سختی که بر آن چنگ درافکندهاند،
خون اقیانوس ِ برآسوده و
خون دریاچهی خفته.
ماقبل تاریخ ِ خونی که در رگ ما جاریست
در آن است.
انگارهی خون است
محبوس در حبابی سخت و ترش
که به شکلی مبهم
طرح دلی را دارد و هیاءت جمجمهی انسانی را.
انار شکسته!
تو یکی شعلهیی در دل ِ شاخ و برگ،
خواهر جسمانی ِ ونوسی
و خندهی باغچه در باد!
پروانهگان به گرد تو جمع میآیند
چرا که آفتابات میپندارند،
و از هراس آن که بسوزند
کرمکان حقیر از تو دوری میگزینند.
تو نور ِ حیاتی و
مادهگی، میان میوهها.
ستارهیی روشن، که برق میزند
بر کنارهی جویبار عاشق.
چه قدر بیشباهتم به تو من
ای شهوت شراره افکن بر چمن!
لورکا
رفیق عزیزم ، سیاوش ِ خوبم صدایم زد و خواست تا بنویسم ! بنویسم از خزان و برای خزان ... خزان ِ هشتاد و هشت ! از این دعوت بهتر چه ؟ واقع این که ٬ این روزها آشفته خیال تر از این نقل هایم ٬ که یک جا بنشانم افکار ِ افتان و خیزان ِ ذهنم را ... بیاورمشان و بنشانمشان این جا ! روی سیاه ِ صفحه ام ... باور کن ٬ به هیچ بهانه ای یاری ام نمی کنند ! حتا بهانه ام خزان هم که باشد ٬ کج کج نگاهم می کنند و نچ نچ زیر لب می گویند : چه ها که نمی خواهی از ما ٬ تو ! ... به فرض ِ آمدن هم نیامده و ننشسته در گریزند ! در گریزترند از ماندن ! پس اگر سطرهایم کم است و بریده ! گناه از نخواستنم نیست که از نشدن است ... کوتاه و شاید ناقص اینکه : بخواهی یا نه ! خزان آمده و چند روزی هم هست ... پلک بر هم نگذاشته ٬ می رود و از همه اش ٬ فقط می ماند چیزی که می گویند : یادگاری های پاییز هشتاد و هشت ! تصاویری ! نوشته هایی و بی شک مشتی خاطره ی سر نزده در سر ... همین و نه بیش ! تکراری است که بگویم خزان ِ متفاوتی دارم ٬ اما حقیقت است ! متفاوت تر از همیشه هم حتا ... خوب ! برای همین هاست که این بار من این منم که می خواهم یادش را رقم بزنم ...بگویم چه کند و چه بیاورد برای من ! چه بگذارد این جا از خودش ... سر راستش می شود این که من خواسته هایی دارم از مهر و آبان و آذر ... پس رسا و گویا می نگارمشان تا بعد گله ای نماند که اگر خزان اجابت نکرد نگوید نشنیدم ...
دلم می خواهد محمد ٬ رفیق مهربانم ٬ همین مهرماه آزاد شود ! می خواهم آزاد ببینمش ... بیاید و بنشیند و چرند بگوییم و قاه قاه بخندیم ! همین ! همین و همین ! اصلن گور بابای همه ی چیزهایی که شاید مهم تر باشد ! فقط می خواهم بیاید و بخندد و بخندیم ! با شب نشینی ِ لیوان های چایی پشت سر هم و خورشت بادمجان و رقص و سر مستی ! دلم برای آزادی محمد تنگ است !
می خواهم نوزدهم مهر که می آید ٬ دست در دست کار ِ تمام وقتم ٬ سعید ٬ دادگاه انقلاب ر ابا حکم تبرئه اش بگذارم پشت سر و بی حتا نیم نگاهی به عقب ٬ بگذرم از پیچ خیابان به سوی خانه و شانه هایم را بالا بدهم و بگویم : گذشت ! بی حکم حبس ٬ بی توهین ٬ بی آزار و اذیت ٬ بی نگرانی و بی دلهره که شده همه ی ایامم ... می خواهم سعید آزاد بماند !
می خواهم آبان که می آید ٬ سام یک سال بزرگتر ! نه ! انسان تر شود و با نگاه های خواستنی اش ٬ تندرست و سلامت گام بردارد کودکی اش را ٬ زندگی اش را ... آزادی اش را ...
هشتم مهر روز بسیار نیکی است برای من ! می نویسم از آن روز و این روز ...
ابرهاي خزاني
در ذهن و روح من
ابرهاي خزاني
سنگين و پرسايه
خاطر درآرامش است
انديشه آدميان را بازنتوان خواند
و مقاصد آدميان را بچشم نتوان ديد
قلبها، بخوابي خوش فروشده است
به اميد پراکندن ابرها
ابرهاي خزاني
در ذهن و روح من
سروده مارگوت بيکل
ترجمه احمد شاملو
حالا خيال کن اينجا بغداد
اين هم جوی نازکی از خون
از اين شقيقه که مال من است
تا دامن سفيد تو بر اين خاک
حالا خيال کن که من دست دراز کرده ام
که موهايت را
از اين سيم خاردار بگيرم
حالا خيال کن شدنی باشد اينها
و تو سرت را گذاشته ای اينجا
روی اين سينه
زير اين يکی شقيقه که مجروح نيست
آن وقت يک لحظه چشمهايت را برگردانی
به سمت دجله و بشماری : يک..دو..سه..ده
بومب...بامب...بومب...بامب...
آن وقت انگشت های مرا
از روي خاک جمع کنی : يازده...دوازده
و بعد خواسته باشی ببوسمت
آن وقت من چطور بگويم: لب هايم کو؟
حافظ موسوی
در نگاهت همه مهربانی هاست:
قاصدی که زندگی را خبر می دهد
و در سکوتت همه صداها:
فریادی که بودن را تجربه می کند ...
چراغ قریه پنهان است ،
موجی گرم در خون بیابان است ...
براي هر ستاره اي كه ناگهان
در آسمان
غروب مي كند
دلم هزار پاره است
دل هزار پاره را
خيال آن كه آسمان
هميشه و هنوز
پر از ستاره است
چاره است ...
ببین !
چه قدر حقیر شده اوج ِ بلند ِ بودنم ٬
...
به همین زودی ها !
بر می گردم ! گل نسرین بچینم .
تا باز نگردم !
لحظه ای بمانی ٬
مردابی به چشم این جماعت سنگ
دیوانه وار می گذشتم !
مهم نبود نبود نبود که دلم گرفته بود
اندکی بعد
دریا می شدم !
گندم.